آری رهگذر همان جاده ای بود که من خیره اش بودم
فکر میکرد نمی بینمش ولی این شیشه های مات و دودی دید را از او گرفته بودند نه از من
نگاهش سمت من بود اما هیچ نمیدید اما من در زیر سایه های همان درخت به او خیره شده بودم
همان درختی که روزی به یادگار تمامی خاطرات وجودمان را در دلش سپرده بودیم
وبه آن یاد دادیم که غزل خداحافظی را همیشه در دلش زمزمه کند و به جوانه هایش بیاموزد
هر گاه خواستیم دیده با هم تازه کنیم به آن درخت سرو شانه شده خیره می شدیم من از پنجره ی اتاقم و او از مسیر نگاهش
ثانیه های بعد دور میشویم به اندازه ی یک ذره غبار در همان جاده و ثانیه های بعدتر محو همان صفحه ای از تاریخ می شویم
فقط همان درخت سرو است که به ثانیه های گذشته ی روزگار تکیه کرده است
ولی خوب آموخته است که دل به جوانه های وجودش نیز نسپرد
و جوانه ها هم خوب یاد گرفته اند چگونه کلمات خداحافظی را زمزمه کنان در گوش باد نجوا کنند و پروازی را در اوج وجود آغاز کنند
***سلوا***
تا دلم به دیدن محبتهایی که پنهان کرده بودم خوش باشد!!!
اما نه محبتی در آشیانه ام بود و نه جوانه هایی که با دستان نسیم در لانه ام کاشته بودم!!!
تمامی را به یغما برده بودند!!!
سایه ی چه کسی را نشانه بگیرم!!!
که سایه ی جوانه ی محبت را از من دریغ کرد!!!
باز هم تنها شدم مثل خود تمام تنهایی ها!!!
اما من باز هم جوانه ای دیگر را بارور خواهم کرد!!!
رهایم کنید!
مگر نگفتید آزادی!
پس رهایم کنید!
تا همانند ستارگان در تمامی شب بدرخشم
تا همانند تمامی شکوفه هایی که همیشه نسیم نوازش گر تن ظریفشان است برقصم
تا همانند اشک بر روی گونه های لطیف بغلتم
بگذارید طعم آزادی را اینگونه بچشم
پس آزادم کنید!
تا هر آنگونه که آزادی را احساس میکنم آزاد باشم!
**سلوا**
وقتی بازی ذره های آب را با هم تماشا میکردم
هنگامی که نوازش باد را در گیسوانم احساس میکردم
هنگامی که چشمهایم را می بستم و با زیبایی چشمهایت چشمانم سو میگرفت
می توانستم دستان شنهای ساحل را در دستانم احساس کنم
می توانستم افق طلایی را که از دل تاریکی شب بیرون می آمد نظاره کنم
فلق از آن سوی دریا به چشم میرسید و تابناکیش را چه زیبا به رخ میکشید
ذره ذره دنیا را نور میپاشید
و من در تمامی آن لحظات فقط به افسونی که چشمانت داشت فکر میکردم
ویاد تو را در ذهنم می پروراندم
*سلوا*
سوگند به شب که تمامی دنیا را به سکوت می انجامد
سوگند به آن شبی که توانستم با خاطر تو تک تک ستاره های آسمان را بشناسم و خودم را به آنها بفهمانم
قسم به شبهایی که ستاره هایش در دل آسمان مهتابی می درخشند
و سوگند به آن مهتابی که در دل آسمان بزرگ نجوا می کند
سوگند به نماز شبانه ام که در لابه لای عطر گلها آغاز می کنم
و انتهایش را به وجودپاک تو پیوند می زنم
*سلوا*
من نوازش باد به هنگام طلوع را از یاد نبرده ام
من شاهد بزرگ شدن ثانیه به ثانیه ی برگهای درختان بودم
من با وجود خود غنچه ها را بار ور میکردم
ولی چه بی احساس بودند ثانیه هایی که به سرعت طوفان رفتند
حال پاییز درختان فرا رسیده
رقص برگ ها به هنگام افتادن
زیر پای رهگذران
تا چشم بر هم میزنم در فلقی سرد تمامی درختان سفید میشوند
دیگر جوانه ای از لابه لای آنها دیده نمیشود
دیگر رشد آنها را نمیتوان دید
حال زمستان است ومن بی قرار بهار
*سلوا*
ای کودکان بی گناه
چه کرده اند با شما. . . .
خاکتان را دریایی از خون بی گناهیتان کرده اند
کجاست انسانیت کجاست بزرگی عاطفه کجاست قلبهای پر از احساس
به چه کاری می آید که پیشرفته ترین باشی ولی انسانیت را از درون به گندابی مبدل کنی
چشمهایم را میبندم یک لحظه از آن همه جنایات را پیش چشمانم می آورم
چه بی گناه کشته می شوند کودکانی که هیچ دستی در سیاست ندارند
و نمی دانند چرا . . . . . چرا بدنهایشان به خاک و خون کشیده میشود
چه وحشیانه هجوم میبرند تیرهای گرم به سوی نفسهای گرم تازه دمیده شده
تازه چشم به جهان گشوده که تیر ها ی خون و خشونت بر سر و سینه هایشان فرو مینشیند
همه ی جهان در قیام اند
چه میکنند با شما این انسانها
بار الهی
آیا اینها هم انسانند؟؟؟
نه. . . . فقط چهره هایی انسان نما دارند که از درون ابلیس وار تیر بر گلوی کودکان فرو میکنند
چرا وطنی که از آن آنهاست به غارت و فضاحت کشیده اند
ای کودکان بی زبان با بی رحمی زمانه چه میکنید
ننگ برآنان ننگ
چه بی انصافانه خونها را بر زمین میریزند
چه میتوان کرد با این همه بی رحمی زمانه؟؟؟
به سوی چه کسی نشانه گرفته اید
ای که تمام دینتان شده پیکار
دست بردارید از این همه خشونت
فضا را بوی خون گرفته است
سنگینی فضا که اشباع شده از خونهای بی گناه از اینجا استشمام میکنم
گوشهایم را میگیرم که صدای گریه ها و زجه ها را نشنوم
ولی آیا میتوان چشم از این همه حقیقت بربست و چیزی نگفت
حتی اگر چشمهایم را ببندم و به هیچ فکر کنم بازهم نمیتوان هیچ چیز نگفت
ای که تمام وجودتان را به اضمحلال کشیده اند
ما به ندای زخمهای شما لبیک گفته ایم
تا دیروز کربلا را در ذهن به تصویر میکشیدیم
ولی حالا نیمی از آن همه بی عدالتی را به چشم خواهیم دید
به رگبار بسته اید قلبهایی که ده سال است داغی خون خانواده ی خود را زنده بر روی زمین احساس میکنند
جنگ سنگ و آهن است امروز
جنگ سلاح و سرو است امروز
نفسهایتان بوی خون میدهد ای خونخوارهای زمان
وای برشما با این همه طفل چه کرده اید
جسمهایتان را به فرمان بسته اید
روح هایتان را چه خواهید کرد که نفرین شده است
نفرین بر شما
دلم همانند شیشه های شکسته ی خانه های خراب است
میکشید و کشته میشوید
آمدم در کنار بستر تنهاییت
ای جان من چرا فتاده ای
ای که دینت پر شده از خون
بگو امروز چه کردی با اسیرانت بگو
کشتی آنها را یا که تکه تکه کرده ای تن طفلهایشان
عذابشان داده ای
تمامی حرفهایم در گلویم خشکیدند ودر میان گلویم قد راست کردند
تمامی بی عدالتی ها نفسم را گرفته اند
*سلوا*بعد از اینها نوبت چه کسانی خواهد بود؟؟؟؟
از یاد برده ام تمام وجودم را
تمام غصه ها و شادیهایم را
غمی را در سر انگشتانم میبینم
چنان میلرزند که دیگر نمیتوانم دستان نیاز سوی تو دراز کنم
اما هرچه میخواهم برزبان می آورم
خودم را گم کرده ای در حصار صخره ای میبینم
که یک دم فریاد میزند
هرچه گفتم در سکوت صخره ها گم شد
هرچه دیدم یا ندیدم
وای نابود شد
اما نمی دانم چرا فقط در آن حصار نام زیبای تو را به یاد دارم
. . . . . . . . . *سلوا*
من در جریان نامزد کردنش بودم ولی فکر میکردم بعد از یک سال حتما بی خبر و بدون اینکه من و دعوت کنه عروسی کرده باشه ولی گفت که بعد از عید جشن دارن.واقعا زنده شدم وقتی باهاش صحبت کردم.
خلاصه تمام خاطراتمون زنده شد. . . .
درست بعد از صحبت کردن با اون یکی دیگه از دوستانم که ۳سال با هم دوست بودیم و به تازگی عروسی کرده بود بهم زنگ زد.
منم از خوشحالی که از قبل داشتم خیلی باهاش شاد صحبت کردم ولی انگار که صداش پراز غم بود.
ازش پرسیدم که چه اتفاقی افتاده گفت که داره از شوهرش جدا میشه واقعا یه لحظه نفسم بند اومد نه اون حرف میزد نه من. . .
گرمای اشک و توی قاب چشمام احساس کردم ولی تمام بدنم سر بود.
یعنی بعد از ۳ماه زندگی کردن تصمیم به طلاق داشت. . . . . . . . . . . . . .. . . . . .. .
از یه طرف خوشحالم که عزیز ترین دوستم که دست زمونه مارو از هم دور کرده بود و حالا صداش و شنیدم. . . . . . . .
وافسوس.افسوس که شاید یه غفلت کوچیک باعث بهم ریختن زندگی آدما میشه.
خیلی ناراحت شدم وقتی شنیدم که همچین اتفاقی براش افتاده و با این حساب که هیچ سنی هم نداره. . . . . . . .
گاه سایه هارا درگیر باهم
درچنگال طوفان می بینم
گاه با قدم زدن در کنار درختان شکوفه میدهم
و با آبی آسمان ابری می شوم
و با موج دریا جانی دوباره می گیرم
و با هر قطره
دریا را معنی خواهم کرد
تا شاید لحظه هایم شاد و شادتر بمانند. . .
*سلوا*
بوی چمن را از دور لمس میکنم
صدای گنجشکان را نوازش میکنم
عطر گلها را بوسه میزنم
ویاد تو را زنده میکنم
رده پای درختان را میشمارم
از رودها نشان کوچه ی دوستی را میگیرم
از شاپرک رنگهای رنگین کمان را می خواهم
ونام تو را همیشه بر لبم جاری میکنم
باد را نوازش میکنم
دستانش را لمس میکنم
وبه یاد اشکهای آسمان برای شبنم های حلقه زده بر روی غنچه های شب لالایی می خوانم
تا فردایی طلایی راآغاز کنم
وتا فردایی دیگر به یادت می مانم
*تخلص*سلوا*
با خود میگویم در کجای این کره ی خاکی خواهم افتاد؟
آیا در دل خاک خواهم افتاد ؟
که زمین چشم در راه است و من در راه
به سوی زمین نگاه میکنم و در دل زمین فرو میروم
به ریشه ی درختی پناه می برم
و با یک تبسم شکوفه میکنم
و بهار را به تمامی قطره های باران تبریک می گویم
گرچه امروز بهار را نمی بینم و لی برای آمدنش لحظه شماری میکنم
دوستان عزیزم ممنون میشم درمورد شعرای من نظر بدین
تقدیم به تمامی دوستانم که دلشون بهاریه
تخلص**سلوا**
تقدیم به همه ی دوستداران باران![]()
صدایش را عطر وجودش را دستان سردش را پاکی تنش را دوست دارم
باران رامی گویم
با تو هستم باران با تو که شبها مرا کنار پنجره ی اتاقم تنها رها می کنی بباربرمن
ببارو هوای اتاقم را بارانی کن
من امشب درخلوت اتاقم جشن گرفته ام
جشنی از جنس باران
پروایی نیست ای قطره های باران
سقفی نیست چتری نیست
ببارید وتمام وجودم را عاری از هرگونه نفرد کنید
بیدارم کنید هوشیارم کنید
ببارید ای قطره های بلورین عشق
امشب تولد من است
عمرتون مثل شب یلدا بلند باشه ودلاتون همیشه گرم و سبز باشه
ثانیه ها میرن بدون اینکه بتونیم یه مروری به کارهامون داشته باشیم. . . .پس چه خوبه که همون لحظه مراقب رفتار خودمون باشیم. . .
سعی کردم با حرفام راهنماییش کنم و تا جایی که میتونم حرفای امیدوار کننده بزنم.
توی راه که به خونه میومدم فکرم به این منعکس شد که چرا کارهایی که در روز انجام میدیم خیلی ساده ازکنارشون رد میشیم که بعدا باعث عذابمون بشه و شب به روزی که گذشت فکر میکنیم و ناامید که چرا کارهای که باید به آنها میرسیدیم و نرسیدیم.
چرا سعی نمی کنیم کارهایی که دیروز انجام دادیم و از آنها خرسند نبودیم دوباره تکرار نکنیم.چرابا سرزنش خودمون برای اینکه کارامروزمون درست نبوده باعث میشیم به فردامونم نرسیم.چرا به هدفهای مثبتی که اطرافمون و پر کرده نگاه نمی کنیم چرا همش دنبال این هستیم که به جهت منفی نگاه کنیم.
اگر از تمامی حاشیه های زندگی که اتفاق می افتد میان بر بزنم بازهم به جاده خاکی میخورم.
به کارهایی که باید انجام میدادم و به آنها نرسیدم.
.شاید کارهایی که امروز انجام داده ام بیشتر از دیروز بوده باشد اما قطعا از فردا بیشر نخواهد بود و سعی بر این دارم که از امروزم نیز بیشتر پند بگیرم تا برای فردایم آن را بسازم.
خسته ایم از تکرار تکراری که نمی دانیم به چه ختم خواهد شد.
چرا ازنکته های منفی زمان دل نمیکنیم و به نکته های مثبتی که در اطرافمان است بهره نمی بریم چرا ذهنمان پر از تشویش است.از چه میترسیم.
خنده در بهبود روابط انسانی موثر است.
خنده در طولانی نمودن عمر نقش مهمی دارد.![]()
خنده فشار خون را تعدیل می کند.
خنده سن افراد را کمتر نشان می دهد.
خنده زبان مشترک همه جهانیان است.
خنده هیچ هزینه ای ندارد.
خنده پیامی زیبا دارد و آن هم آن است به سوی من بیایید.
خنده خنده می آورد و مسری است.![]()
خنده در هیچ حیوانی دیده نمی شودو مختص آدمی است.
خنده محبوبیت و جذابیت ایجاد میکند.
با سلام و درود بی کران به تمامی کسانی که نعمتهای خدارا شاکرند.بعد از سلامتی خنده بزرگترین نعمت خداست.![]()
روح اصل است نه جسم
وجود ما مرکب است ازروح و جسم. روح اصل است وجسم فرع.ما همواره برای تحصیل آمال و حفظ جسم می کوشیم و روح خود را فراموش می کنیم.با این وجود هر قدر وسایل آسایش و لذت را فراهم می کنیم باز هم احساس خوشبختی نمی کنیم.چرا؟چون روح ما خرسند نیست واعتراض داردکه آمال او بجا آورده نشده است.انسان عاقل باید حق روح را مانند جسم ادا کندودر تغذیه و تقویت هر دو بکوشد.حفظ سلامت جسم برای صعود و ترقی و نیل به سعادت روح لازم است و نگهداری جسم از این جهت باید مورد توجه قرار گیرد.![]()

